در داخل گرمابه تلافی کردند

در خانه‌ی سودابه تلافی کردند

دیروز به نوشابه اهانت کردیم

با بطری نوشابه تلافی کردند

 

در گرمی گرمابه نظر باید کرد

بر مادر رودابه نظر باید کرد

"اسرار جهان را نه تو دانی و نه من"

بر بطری نوشابه نظر باید کرد

 

سردابه و گرمابه چه فرقی دارد

سودابه و رودابه چه فرقی دارد

وقتی که خدا وسط نباشد باتوم

با بطری نوشابه چه فرقی دارد

 

در گرمی گرمابه مرا خواهد کشت

این گریه رودابه مرا خواهد کشت

از طرز نگاه قاضیم فهمیدم

با بطری نوشابه مرا خواهد کشت

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در دوشنبه 3 شهریور1393 ساعت 11:39 |  
من گرمی گرمابه دلم می‌خواهد

دلدار چو رودابه دلم می‌خواهد

من تشنه‌‌ی گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می‌خواهد

 

ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه چرا کم داریم

لبخند نزن سؤال من امنیتی است

ما بطری نوشابه چرا کم داریم

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 26 مرداد1393 ساعت 8:51 |  
لکنت که نه تازه خوش بیان هم هستم

هرچند چنینم آنچنان هم هستم

فرق من و موسای نبی در این است

من نوکر فرعون زمان هم هستم

 

من بی پدرم چون که پدر را کشتم

با مرگ مولفم اثر را کشتم

فرق من و عیسای نبی در این است

با بوی دهانم دو نفر را کشتم

 

مبعوث شدم حرف حسابم مانده

یک چله نشستم انتخابم مانده

فرق من و حضرت محمد این است

در پشت ممیزی کتابم مانده

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 19 مرداد1393 ساعت 9:10 |  
با سر به سوال های دینی خوردم

از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است

هر روز خدا سیب زمینی خوردم

 

این کشتی اگر دچار نشتی نشود

دنیا پس از این به این پلشتی نشود

فرق من و نوح را خودم می‌گویم

هر کره‌خری سوار کشتی نشود

 

موهای من از عقب کمی فر خورده است

تهمت بسی از مومن و کافر خورده است

فرق من و یوسف پیمبر این است

پیراهن بنده از جلو جر خورده است

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 12 مرداد1393 ساعت 9:23 |  
در گوش همه صدای پای مرگ است

فریاد شنیدنی صدای مرگ است

یک سوم روز و شب چرا می‌خوابیم

تمرین وجود ما برای مرگ است

 

پرونده مشکلات ما بسته شده

چون سفره سوروسات ما بسته شده

هر پنجره ای رو به حیاطی باز است

جز مرگ که بر حیات ما بسته شده

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 5 مرداد1393 ساعت 12:29 |  
یک روز سر و کار همه با مرگ است

یک چشم به هم زدن فقط تامرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت

بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

 

لطفن کفنم از نخ گیوه باشد

گریه کنم از زنان بیوه باشد

چون زندگی پرثمری داشته ام

تابوت من از جعبه‌ی میوه باشد

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در دوشنبه 30 تیر1393 ساعت 12:8 |  
شاید که به رحمت خدا می‌رفتم

چرخی زده و سمت هوا می‌رفتم

ای کاش سزارین نبود و من هم

مثل پدرم بر سر زا می‌رفتم

 

مامور مقرب خدا عزرائیل

کابوس تمام زنده ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است

مشتاق زیارت شما عزرائیل

 

از کتاب"پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 22 تیر1393 ساعت 8:29 |  
می‌خواست که تصویر عدالت بکشد

با دست تهی بار رسالت بکشد

کش داد قنوت خویش را تا شاید

از دست پدر خدا خجالت بکشد

 

از وضع زمانه سخت ناراضی شد

ناخواسته او وارد این بازی شد

وقتی پدر کارگرش سیلی خورد

فهمید چرا برادرش قاضی شد

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 15 تیر1393 ساعت 8:13 |  
پرپر زده و لانه‌ی ما را چرخاند

حتا دل دیوانه‌ی ما را چرخاند

بابای من انگار خدای دنیاست

با کارگری خانه‌ی ما را چرخاند

 

ای داد که راه داد او را بستیم

دروازه‌ی اعتقاد او را بستیم

دیوار به حال و روز ما می خندید

با گل دهن گشاد او را بستیم

 

از کتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 8 تیر1393 ساعت 14:2 |  
رنگ از رخ هرچه می‌رود می‌پوسد

کفشی که به پا نمی‌دود می‌پوسد

گفتند که ما کهنه تر از تاریخیم

هرچیز که کهنه می‌شود می‌پوسد

 

چنگیزو فوکو ، حافظ و مارکز دارد

هر جامعه یک جور مبارز دارد

از جنگ و ستیز و غارت و خونریزی است

تقویم اگر صفحه قرمز دارد

 

این خانه چه حال و روز سردی دارد

بیچاره پدر چه روی زردی دارد

ای کاش خدا سری به ما هم می‌زد

می‌دید گرسنگی چه دردی دارد

 

از معدن و از کوه پدر برمی‌گشت

با زحمت بسیار سحر برمی‌‌گشت

یک کوه غم و درد به روی دوشش

با مورچه‌های کارگر برمی‌گشت

از کتاب پشت چراغ قرمز
ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 1 تیر1393 ساعت 9:0 |  
در كوه چرا صداي ما مي پيچد

پرسيده اي از خودت چرا مي پيچد

چون كشور ما كشور كوهستاني ست

فرياد نزن فقط صدا مي پيچد

 

تا قرعه به نام دينشان افتاده

داغي به سر جبينشان افتاده

يك تكه زمين داشته اند و از شانس

ايران وسط زمينشان افتاده

 

از كتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت 23:40 |  
این جوجه جزیره ها همه مال تو‌اند

زیرا همگی زیر پر و بال تو‌اند

ای شیر قوی که گربه گشتی همه عمر

سگ های درون نقشه دنبال تو‌اند

 

خل بازی خود را همه جا جار زدیم

خود را الکی بر در و دیوار زدیم

سی سال در اعتصاب گفتن ماندیم

ما سیر نخورده حرف بودار زدیم

 

از کتاب پشت چراغ قرمز

 


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 11 خرداد1393 ساعت 13:8 |  
من از بغل برادرم کم خوردم

از دست چلاق پدرم کم خوردم

سهمیه شیر خشک من خیلی بود

 از شیر حلال مادرم کم خوردم

 

دیوان سپید منتشر می کردم

با خون شهید منتشر می کردم

ارشاد اگر به من مجوز می داد

 قرآن جدید منتشر می کردم

 

 از کتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 4 خرداد1393 ساعت 10:9 |  
بي منطق و بي اراده كرديد مرا

ناخواسته استفاده كرديد مرا

دربست گرفتم بروم آزادي

اعدام چرا پياده كرديد مرا

 

هر جا سخن از عوامل دشمن بود

 چشم همه از ديدن من روشن بود

 «الناس اعداء «فقط» ما جهلوا»

 يك عمر رسالتم ندانستن بود

 

 از كتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 28 اردیبهشت1393 ساعت 18:55 |  
چشمان تر عروسکم را بستند

با قرقره دست کوچکم را بستند

هی سکه به شعر اعتراضم دادند

با سکه دهان قلکم را بستند

 

 یک عمر اسیر تنگ تنگی بودم

در حسرت دنیای قشنگی بودم

ای کاش به جای ماهی قرمز عید

امروز برای خود نهنگی بودم

 

از کتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 21 اردیبهشت1393 ساعت 10:7 |  
فرياد كه جاي حنجره خالي بود

در چشم گلوله منظره خالي بود

با اين همه سوراخ كه بر ديوار است

افسوس كه جاي پنجره خالي بود

 

راهي كه از آن ماست بايد برويد

هرجا دلتان نخواست بايد برويد

خرچنگ شبي به بچه هايش مي گفت

با زور به راه راست بايد برويد

 

از كتاب پشت چراغ قرمز


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 14 اردیبهشت1393 ساعت 18:29 |  
« مطالب قدیمی تر مطالب جدیدتر »