آیات خدا در دل تهران پیداست

از شوش گرفته تا شمیران پیداست

تفسیر کدام سوره غیر از بقره

در خانه و کوچه و خیابان پیداست

 

پنهان شده بود پشت در می‌خندید

با سر به زمین خورد و دمر ‌می‌خندید

ابلیس عجب آدم طنازی بود

در موقع خلقت بشر می‌خندید

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 27 مهر1393 ساعت 13:45 |  
رو سوی تو آورده تو کوتاه بیا

افتاده دگر پرده تو کوتاه بیا

گویند که رحمان و رحیمی یا رب

شیطان غلطی کرده تو کوتاه بیا

 

با ترس صدای تازه‌ای خلق کنیم

هر روز بلای تازه‌ای خلق کنیم

سرکرده‌ی صنف بت فروشان می‌گفت

باید که خدای تازه‌ای خلق کنیم

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 20 مهر1393 ساعت 15:25 |  
گفتند هدف گرفته است ایمان را

از راه به در می‌کند او انسان را

شیطان همه را فریب داده‌ست درست

ماندم چه کسی گول زده شیطان را

 

یا آخر کار را ندیدی اول

یا اینکه خودت نقشه کشیدی اول

تقصیر خودت بود خداوند عزیز

باید که مرا می‌آفریدی اول

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در دوشنبه 14 مهر1393 ساعت 10:1 |  
حوا زن من عجب نجیب است ببین

در بین فرشتگان غریب است ببین

یارب تو که بهتر از همه می‌دانی

کرم از خود این درخت سیب است ببین

 

وقتی که کلاه من و تو در هم رفت

دیدم چه کلاهی به سر آدم رفت

از روح خودت دمیده بودی در من

شیطان لعین چگونه در جلدم رفت

 

افتادن پرده را گزارش دادند

کج کردن نرده را گزارش دادند

با من همه فرشتگان لج کردند

هر کار نکرده را گزارش دادند

 

قفلی به دهان باز هر در زده بود

یعقوب دلش برای او پر زده بود

یارب صله‌ی رحم مگر واجب نیست

کی حضرت یوسف به پدر سر زده بود

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 6 مهر1393 ساعت 10:48 |  
هرچند شبیه بچه‌ی انسانم

یک راز بزرگ از خودم می‌دانم

شاید گل تو دست خدا بوده ولی

من حاصل خاکبازی شیطانم

 

او ضربه از آغاز جوانی خورده

از دست همه زخم زبانی خورده

یارب پسر نوح حلالش را خورد

موسای پیامبر چه نانی خورده

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 30 شهریور1393 ساعت 8:20 |  
در سعی و صفا ، صفای خود را گم کرد

لبیک کنان صدای خود را گم کرد

آنقدر به دور خانه حق چرخید

تا گیج شد و خدای خود را گم کرد

 

با سعی به حج رفت صفا را بخرد

بیچاره کجا رفت کجا را بخرد

بنگاه معاملاتی مسکن داشت

می‌خواست که خانه خدا را بخرد

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"

 

 


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 23 شهریور1393 ساعت 9:45 |  
دیروز تمام خانه ها پنجره داشت
حتی کپر کوچک ما پنجره داشت
هر پنجره ای خنده یک دیوار است
ای کاش که خانه خدا پنجره داشت

با نیت حل مشکل مالی رفت
با قصد فروش پسته و قالی رفت
در موسم حج دور خودش می‌گردید
حاجی به طواف خانه‌ی خالی رفت


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 16 شهریور1393 ساعت 11:44 |  
احکام و اصول را غلط می فهمد

رفته‌ست کنار و از وسط می فهمد

حاجی جهت قبله خود را انگار

از سنگ توالتش فقط می فهمد

 

آنقدر صفا کرد صفا یادش رفت

قربان مونا رفت منا یادش رفت

بازار بزرگ مکه را دید و دوید

حاجی بغل خدا ، خدا یادش رفت

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 9 شهریور1393 ساعت 13:31 |  
در داخل گرمابه تلافی کردند

در خانه‌ی سودابه تلافی کردند

دیروز به نوشابه اهانت کردیم

با بطری نوشابه تلافی کردند

 

در گرمی گرمابه نظر باید کرد

بر مادر رودابه نظر باید کرد

"اسرار جهان را نه تو دانی و نه من"

بر بطری نوشابه نظر باید کرد

 

سردابه و گرمابه چه فرقی دارد

سودابه و رودابه چه فرقی دارد

وقتی که خدا وسط نباشد باتوم

با بطری نوشابه چه فرقی دارد

 

در گرمی گرمابه مرا خواهد کشت

این گریه رودابه مرا خواهد کشت

از طرز نگاه قاضیم فهمیدم

با بطری نوشابه مرا خواهد کشت

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در دوشنبه 3 شهریور1393 ساعت 11:39 |  
من گرمی گرمابه دلم می‌خواهد

دلدار چو رودابه دلم می‌خواهد

من تشنه‌‌ی گفتن حقیقت هستم

یک بطری نوشابه دلم می‌خواهد

 

ما گرمی گرمابه چرا کم داریم

یک مرد چو رودابه چرا کم داریم

لبخند نزن سؤال من امنیتی است

ما بطری نوشابه چرا کم داریم

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 26 مرداد1393 ساعت 8:51 |  
لکنت که نه تازه خوش بیان هم هستم

هرچند چنینم آنچنان هم هستم

فرق من و موسای نبی در این است

من نوکر فرعون زمان هم هستم

 

من بی پدرم چون که پدر را کشتم

با مرگ مولفم اثر را کشتم

فرق من و عیسای نبی در این است

با بوی دهانم دو نفر را کشتم

 

مبعوث شدم حرف حسابم مانده

یک چله نشستم انتخابم مانده

فرق من و حضرت محمد این است

در پشت ممیزی کتابم مانده

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 19 مرداد1393 ساعت 9:10 |  
با سر به سوال های دینی خوردم

از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است

هر روز خدا سیب زمینی خوردم

 

این کشتی اگر دچار نشتی نشود

دنیا پس از این به این پلشتی نشود

فرق من و نوح را خودم می‌گویم

هر کره‌خری سوار کشتی نشود

 

موهای من از عقب کمی فر خورده است

تهمت بسی از مومن و کافر خورده است

فرق من و یوسف پیمبر این است

پیراهن بنده از جلو جر خورده است

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 12 مرداد1393 ساعت 9:23 |  
در گوش همه صدای پای مرگ است

فریاد شنیدنی صدای مرگ است

یک سوم روز و شب چرا می‌خوابیم

تمرین وجود ما برای مرگ است

 

پرونده مشکلات ما بسته شده

چون سفره سوروسات ما بسته شده

هر پنجره ای رو به حیاطی باز است

جز مرگ که بر حیات ما بسته شده

 

از کتاب " پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 5 مرداد1393 ساعت 12:29 |  
یک روز سر و کار همه با مرگ است

یک چشم به هم زدن فقط تامرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت

بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

 

لطفن کفنم از نخ گیوه باشد

گریه کنم از زنان بیوه باشد

چون زندگی پرثمری داشته ام

تابوت من از جعبه‌ی میوه باشد

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در دوشنبه 30 تیر1393 ساعت 12:8 |  
شاید که به رحمت خدا می‌رفتم

چرخی زده و سمت هوا می‌رفتم

ای کاش سزارین نبود و من هم

مثل پدرم بر سر زا می‌رفتم

 

مامور مقرب خدا عزرائیل

کابوس تمام زنده ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است

مشتاق زیارت شما عزرائیل

 

از کتاب"پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 22 تیر1393 ساعت 8:29 |  
می‌خواست که تصویر عدالت بکشد

با دست تهی بار رسالت بکشد

کش داد قنوت خویش را تا شاید

از دست پدر خدا خجالت بکشد

 

از وضع زمانه سخت ناراضی شد

ناخواسته او وارد این بازی شد

وقتی پدر کارگرش سیلی خورد

فهمید چرا برادرش قاضی شد

 

از کتاب "پشت چراغ قرمز"


ادامه مطلب (لینک ثابت)
لینک ثابت مطلب| نوشته شده توسط عباس صادقی زرینی در یکشنبه 15 تیر1393 ساعت 8:13 |  
« مطالب قدیمی تر مطالب جدیدتر »